رضا بابایی
وب سایت رسمی باشگاه فرهنگی ورزشی سپیدرود – مدتی است متوجه نکتۀ عجیبی در گفتهها و نوشتههای خودم و برخی دوستان و بسیاری از گویندگان و نویسندگان شدهام که به نظرم از یک فاجعۀ حکایت میکند.
ما معمولا برای دعاوی و قضاوتها و نظریهپردازیهای خود، خیلی کم استدلال میکنیم. یا با استدلالهای سطحی از کنار آنها میگذریم و توقع داریم دیگران بیچون و چرا دستهای تسلیم خود را بالا ببرند.
منظورم این نیست که هر نظر یا نظریهای که برای آن استدلال نشود، خطاست و ارزش شنیدن ندارد. چون بسا نظرهای بیپایه و آرای بیارزشی که برای آنها صدها دلیل هم میسازند، و بسا رأی صائب و نظر خردمندانهای که از استدلالگری برای آن غفلت میشود.
متأسفانه ما معمولا موقع حرف زدن و نظر دادن و داوری کردن، خود را ملزم به استدلال نمیبینیم و عادت نکردهایم که پشت هر ادعایی، دلیلی بیاوریم. البته گاهی فقط از باب خالی نبودن عریضه، استدلالکی از خود صادر میکنیم و انتظار داریم این امامزادۀ بیاصل و نسب، معجزه هم بکند.
چرا ما نسبت به استدلال، احساس بینیازی و بیاشتهایی میکنیم و چرا مخاطبان ما هم فراموش میکنند که گریبان ما را بگیرند و طلب دلیل کنند؟ شاید یک علتش این باشد که اگر ما بخواهیم برای هر حرفی که میزنیم، دلیلی بیاوریم، دیگر نمیتوانیم این همه حرف بزنیم و دربارۀ همه چیز نظر بدهیم.
منشأ دومی که به نظر من میرسد، توانایی ما در ساختن جملات زیبا و رنگارنگ است. یعنی چون میتوانیم نظر خود را در قالب جملات زیبا و آراسته بگوییم، همان زیبایی و شاعرانگی را جانشین دلیل و برهان میکنیم.
مثلا برای تقدیس نظر الف و تحقیر نظریۀ ب، به جای آنکه دلیلی از عقل و نقل بیاورم، نظر الف را آراستهام و تا توانستهام با جملات خشماگین بر سر نظریۀ ب کوبیدهام. به این ترتیب نه من و نه مخاطب، جای خالی استدلال را احساس نکردیم، و کسی هم به من نگفت:
صورت زیبا نمیآید به کار
سیرت زیبا اگر داری بیار
میدانم که بدتر از استدلال نکردن، استدلالهای غلط و آبکی است؛ اما آن حکایت دیگری است.