وب سایت فرهنگی ورزشی سپیدرود – سرانجام روزهایی که انتظارش را میکشیدیم فرا رسید. روزهایی که هر چهار سال یک بار، تب تند جام جهانی را به جانمان میاندازد و وقتی تمام میشود، آرزوی بازگشتش را داریم.
روزهایی که فوتبال میشود همه چیز و دیگر رهایمان نمیکند. روزهایی که سیاست و جنگ و نژادپرستی و خشونت و فقر، قافیه را به فوتبال میبازند و آدمها فارغ از هر مرزبندی خواسته یا ناخواستهای که ملیت و مذهب و نژاد و رنگ پوست و طبقه اجتماعی برایشان ایجاد کرده، کنار هم مینشینند و چشمانشان را به سان کودکی میان مستطیل سبز به دنبال توپ میدوانند.
پس تا اینجا رسیدیم به این که هر قدر دلمشغولیهای روزانه فراوان باشند، باز از خیر جام جهانی نمیتوانیم بگذریم.
اما قصه این روزها، یک فرق اساسی دیگر هم برایمان دارد. رسیدهایم به روزهایی که یک سال است آمادهاش هستیم و برای رسیدنش لحظهشماری میکنیم.
روزهایی که همه اتفاقها، حاشیهها، حسرتها، تکاپوها، شعار دادنها، کری خواندنها، قرمز و آبی پوشیدنها، و خلاصه تمام قصههای فوتبال به پایان میرسد و تکلیف اضطرابها و دلنگرانیهای ما هم معلوم میشود. روزهایی که به ساقهای ستارههایمان چشم میدوزیم و سرمایه امیدمان را خرجشان میکنیم.
روزهایی که هر بازیکن مطرح و هر مربی بزرگ و هر تاکتیک به روزی، میتواند در مقابل آرزوهای یک ملت مغلوب شود. روزهایی که منتظریم تا باز هم اتفاقی خارقالعاده بیفتد و ما دیوانه شویم و در آشفتهترین و بلاتکلیفترین حالت ممکن بریزیم کف خیابانها و آن قدر فریاد بزنیم که یادمان برود چه قدر در این سالها غصه خوردیم.
روزهایی که هر چند رویای پیروزی را از مدتها قبل به آن گره زدهایم اما وقتش که برسد، همین که سربازهایمان شجاعانه بجنگند و غیرتمان را نشان دنیا بدهند، برایمان از هر بردی، هر قهرمانیای و هر جامی در نظرمان پر افتخارتر مینماید.
حالا ما «۸۰ میلیون نفر، یک ملت، و یک ضربان قلب» هستیم و یک تیم ملی که به داشتنش افتخار میکنیم. پسرانی که به نمایندگی از یک ملت با روحهای بزرگشان به جنگ حریفان میروند و میتوانند چنان سر ذوقمان بیاورند که یک خرداد پر حادثه دیگر را بر لوح دلمان حک کنیم.
ما عاشقانه، امیدوارانه و مغرورانه چشم انتظار غرش یوزهای ایرانی ایستادهایم.