یادداشت وارده – به رنگ عشق، به شوق سپیدرود!

روابط عمومی باشگاه سپیدرود از تمام فوتبال دوستان و هواداران سپیدرود دعوت به عمل می آورد تا نوشته ها و نظرات خود را در خصوص وقایع مرتبط با سپیدرود در زیر قسمت نظرات و یا به آدرس ای میل info@sepidroodsc.ir برای ما ارسال کنید تا در وقت مقتضی آن را در سایت رسمی باشگاه منتشر نماییم. ما به شما اطمینان می دهیم که تک تک نوشته ها و نظرات شما را به دقت مطالعه می کنیم و آن را در اختیار افراد ذی ربط خواهیم گذاشت.

یادمان هست و یادتان باشد که تنها دلیل ماندگاری رودخروشان شمال ارتباط ناگسستنی اش با سرچشمه ی همیشه جوشانش که همان هوادارانند، می باشد.

سپیدرود و سپیدرودی ریشه در تاریخ گیلان زمین دارد.

وب سایت رسمی باشگاه فرهنگی ورزشی سپیدرود – تازه از دانشگاه بیرون می آیم، نزدیکی محله ی لب آب چشمم به یک قهوه خانه می افتد. در این باران چای می چسبد. قهوه چی که پیری است روزگار دیده وراندازم می کند. با صدایی رسا می گوید: دو سیب؟

قلیونی نیستم، چایی لطفا!

جایم را کنار پیرمردی پیدا می کنم. قهوه چی چای را جلوی من می گذارد و هم زمان به پیرمرد کناریم با لهجه گیلکی می گوید: مش عباس فردا می آی دیگه؟

پیرمرد کناریم جواب داد: آره، آره فردا باید ببریم.

گوشم تیز می شود. قهوه چی: اگر فردا ببریم دیگر باید ناظمی را طلا گرفت.

شصتم خبردار شد دو پیرمرد راجع به سپیدرود حرف می زدند. با خودم فکر کردم این ها چه حالی دارند برای تیم دسته دومی می روند ورزشگاه. البته همیشه دوست داشتم بازی سپیدرود را از نزدیک ببینم اما شرایطش جور نبود. می پرسم با کی بازی داره؟

قهوه چی با بداخلاقی: بهمن شیراز.

مش عباس: خیلی حساسه و شروع می کند شرایط جدول و حساسیت بازی را شرح دادن!

واقعا با این سن و سال چقدر خوب آمار سپیدرود را دارند. قهوه چی متوجه تعجب من شد و سریع رفت پشت میزش و یک دفتر آورد و به دستم داد. بازش کردم، پر بود از تکه روزنامه های قدیمی و عکس های سپیدرود، در نوع خود کلکسیونی بود.

برایم جالب است مدام سوال می کنم و از خاطراتشان میگویند. واقعا حس می کنم این دو پیر روزگار رشت عاشق سپیدروداند.عاشق پیشگانی دارد این باشگاه مردمی.

مش عباس می گوید: فردا بیا ورزشگاه هم بازیه مهم و حساسی است هم سپیدرود را برای اولین بار می بینی. قهوه چی متوجه تردید من شده و ناگهان مرا شوکه می کند.

“عشق به سپیدرود لیگ و دسته نمی شناسد” و آهی میکشد.

پنجشنبه است کمی دیر می رسم عضدی. وارد میشوم جمعیت برای یک بازی لیگ دو بسیار قابل توجه است. یک لباس غول آسا پشت دروازه است و هواداران بشدت تشویق می کنند از جو سکوها و بازی معلوم است بازی فوق العاده حساس است.

سپیدرود سوار بر بازی است. اصلا عالی بازی می کند اما گل نمی زند. مردم را می بینم هم جوان هست هم پیر. گوش که می کنی به حرفهای شان همه از سپیدرود و بازی زیبا و افسوس از موقعیت ها می گویند اینجا همه با سپیدرود زنده اند. بنرهای تماشاگران هم بسار چشمگیر است.

هواداران همچنان تشویق می کنند. واقعا از اینجا بودن لذت می برم. بقول دوستم این تیم واقعا مردمیه. همه از روی عشق اینجا هستند و فریاد می زنند این را که در ورزشگاه باشی میفهمی. در واپسین دقایق توپ به تیرک می خورد همه افسوس می خورند که چرا گل نشد و داور سوت را می زند و سپیدرود یک بازی مهم را مساوی می کند.

همه در حال ترک ورزشگاه و ناراحت از نتیجه ناگهان از لا بلای جمعیت صدای پیرمردی را می شنوم که می گوید: سپیدرود این همه خوب بازی بکنه و نبره فایده نداره این حقم نیست این همه راه و بیام برای مساوی! از صدایش معلوم است عصبانی است از بین جمعیت چهره اش را که می بینم همان قهوه چی خودمان بود و مش عباس هم کنارش.

مش عباس قهوه چی را دلداری می داد خودم را به آنها رساندم و سلام کردم ناگهان قهوه چی عصبانیتش فرو ریخت: آفرین به تو واقعا آمدی. گفتم: مرده و حرفش! بازهم می آیم سپیدرود عالی بازی کرد، این سپیدرود می تواند.

قهوه چی می گوید: آفرین پسر همه ی بازی ها را بیا حداقل نبردیم یک هوادار دو آتیشه پیدا کردیم و مرا در بغل می گیرد.

دوست دارم مثل آنها شوم. وقتی پیر شدم از عشق سپیدرود برایشان بگویم. از یک عشق جاودان اما با افتخار چون مطمئنن آن موقع دیگر ما بالایم. در جایگاه واقعی خودمان.

عاشق پیشگانی دارد این باشگاه مردمی.

آیدین اسماعیلی