امید را در پستوی خانه نهان باید کرد

رادنى ديدار

وب سایت رسمی باشگاه فرهنگی ورزشی سپیدرود – در این دقایق و ساعت ها حال مردمان دیار باران خوب نیست و خیلی سر کیف نیستند. دلشوره و تشویش به مانند خوره به روح و جان آنها رسوخ کرده ، دلشوره از دست رفتن بختی که باز دارد تهش خراب می شود و به افسوس خوردن خاتمه می یابد. دلشوره کوتاه شدن دوباره دست شان از خوشبختی ، دلشوره شنیدن خبرهایی که بند بند وجودشان را به لرزه در می آورد!

تو گویی این طلسم سیاه لعتنی سر وا شدن ندارد و قرار است ته ته همیشگی شاهنامه این عشق کهن درام و سوزناک خاتمه یابد! ظاهرا کارگردانان سپیدرود با هپی اند سر ناسازگاری دارند همیشه یکی باید بیاید و در سکانس آخر تیر خلاص را به قهرمان قصه ی ما بزند و با تلخندی به دوربین در افق محو شود.

شما بگویید کجای دنیا سراغ دارید تیمی نفس بکشد که در گنجینه اش خروار خروار ناکامی و بدشانسی نهفته باشد؟ شما بگویید کجا نمونه ای سراغ دارید که تیمی بیاید و تا دقیقه آخر مدعی باشد و به ناگاه یک سیاه باد بدشگون همه ی آرزوهای یک شهر را با خود ببرد.

داستان مربوط به امروز و دیروز و امسال و پارسال نیست. از لیگ دسته دوم تخت جمشید بگیر تا لیگ استانی دهه ی شصت، از ناکامی های دقایق نود در لیگ آزادگان سال های آغازین هفتاد گرفته تا جاخالی دادن های دهه ی هشتاد. همیشه یک دقیقه ی نود بود و یک افسوس از دست دادن اقبال در واپسین روزها.

آخر قرار هم نیست این طالع نحس بدشگون دست از سر این عشق مشترک بردارد. قرار نیست فقط یک بار دنیا روی خوش خود را به ما نشان دهد و ما مست از شوق پیروزی سرمان را بالا بگیریم که بله این ما هستیم عاشقان سینه چاک رودخروشان گیلان زمین.

اما شاید امید این بار پشت در خانه مان ایستاده باشد. شاید تنها این بار دنیا بر وفق ما بچرخد و لاتاری نام سپیدرود بزرگ را از گوی خود بیرون آورد. شاید تنها و تنها این بار این چرخ گردون، بچرخد بر طبق میل عاشقان ارتش سرخ. برای یک بار هم شده قرعه شانس به نام ما ضرب شود و لبخند پیروزی بر لبان ما حک شود. شاید امید بیاید به پستوی نم کشیده خانه ما و همانجا نگهش داریم و محبوسش کنیم!

چرا که نه!؟ چرا نباید این بار نوبت ظهور ستاره سهیل ما باشد؟ ما باید برای یک بار هم که شد با توسل بر کائنات هم که شده به مراد دلمان برسیم. مگر آن پیرمرد هفتاد ساله ای که از ابتدای جوانی دل در گرو عشق مشترکمان داشت چه کم دارد از هم نسلانش در اصفهان و اهواز و آبادان و خراسان؟ مگر پسرک دلشکسته ای که هر هفته به شوق دیدن پرچم پرافتخار صعود کیلومترها از خانه به سوی ورزشگاه پیرشهر رفته تا با دلی شاد به خانه بازگردد چه گناهی مرتکب شد که نباید فرجامی نیک داشته باشد؟

این بار ما باید و باید و باید رنگ خوشبختی را ببینیم و با تمام وجود عشق بازی کنیم. این بار ما به ضرب دعا و توسل و زمین و آسمان و ایمان و هر چه که هست و نیست باید از این سیاه چال لعنتی، از این فراموشخانه پر درد و آه فرار کنیم و پرتاب شویم به بلندایی که باید باشیم.

این شاید آخرین اخطار باشد تا بدانند ماندن رودسپید شمال در این فراموشخانه پردرد و رنج، عین ظلم است به طبیعت! مثال بارز نامردی است .

همین یک بار هم که شده باید به یاری کائنات هم که شده، امید میهمان همیشگی دل های هزاران هزار عاشقی شود، که بودنشان به بزرگی سپیدرودشان گره خورده است.

همین یک بار هم که شده بخت باید یاری کند…